|
«´·.¸¸.·.·´¯`·.·من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم .·´¯`·.·.¸¸.·`»
|
طعمش تلخ بود ، تلخي اش را دوست نداشتيم
نمي دانستيم كه دواست ، دواي تلخ ترين دردها
نمي دانستيم معجون است ، معجون انسان شدن.
گمش كرديم ، شيطان از دستمان دزديد.
بي طاقت شديم و نا آرام ، دهانمان بوي شكايت گرفت و گله...
و نازه فهميديم نام آن اكسير مقدس ، نام آنچه از دستش داديم ،"صبـر"بود
انسانیرا در خود کشتم
انسانیرا در خود زادم
و در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناختم
اما میان هردو من
لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم
درد مقطع روحی
که شقاوتهای نادانیش از هم دریده است ...!!

روی دیوارهء باریک سخن
قلم از دست من
افتاده به یک لانه مار
انتخابش دشوار
از قلم دل کندن
یا
دست از جان شستن
حاصل کار ولی یکسان است !!!
خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين
خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به
سيرت هاي ناپاك دارند
خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر
آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده
ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته . . .
